حنانه


صفحه نخست
بايگاني شده ها
تماس با نویسنده


مطالب اخیر
اصل تویی
آن بت ابراهیم می خواست
کتاب
آرش و کمان عشق
بینایی
آغاز

نویسنده



دسته بندی موضوعی
 
آرشیو
آبان ۸٧
مهر ۸٧
امرداد ۸٧


لینک دوستان
 

آمار و خروجی وبلاگ
  rss 2.0  




لوگو دونی

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام. مولانا گفت:

در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست. تنها یک چیز را نباید از یاد برد. تو برای کاری به دنیا آمده یی که اگر آن را به انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده یی. از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید نه از زمین و نه از کوهها، اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید، این حرف تو ،به این می ماند که:

شمشیر گرانبهای شاهانه یی را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام یا این که در دیگی زرین شلغم بار کنی، یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو بری و کدوی شکسته یی را به آن آویزان کنی. ای نادان! این کار از میخی چوبین نیز بر می آید. خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی!

بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند، روزگار می گذرانم. دانش می آموزم، فلسفه و فقه منطق و ستاره شناسی و پزشکی می خوانم، اما اینها همه برای توست، تو برای آنها نیستی. اگر خوب فکر کنی درمی یابی که اصل تویی و همه ی اینها فرع است. تو نمی دانی که چه شگفتیها و چه جهانهای بیکرانی در تو موج می زند. آخر این تن تو اسب توست، اسبی بر سر آخور دنیا. خوراک این اسب که خوراک تو نیست!

« مولوی - فیه ما فیه »

...

حنانه : ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۸/۱۸


آن بت گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورد، زیرا شادمان نمی شد از پیشکش هایی که به پایش می ریختند، قربانی هایی که برایش می آوردند.

زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنانکه نامی برایش گذاشته بودند و ستایشش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد زیرا می‌دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.

همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند او برای خدا.

او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست، ابراهیم می خواست، شکستن و فرو ریختن می‌خواست.

خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.

هزاران سال گذشت هزاران سال و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم. آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست. بلندتر از هر روز. زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است هم ابراهیم.

خدایا، خدایا، خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود زند؟ خود را در هم شکند و خود را فروریزد؟ خدایا ابراهیمی بفرست.

خدا اما ابراهیمی نفرستاد....

بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.

و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

« عرفان نظرآهاری - من هشتمین آن هفت نفرم »

...

حنانه : ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/٥


همینطور که توی مطلب قبل هم دیدین، از این به بعد می خوام گاهی بین نوشته های خودم، بخشهایی از کتابهایی می خونم رو هم بنویسم. میدونین چرا؟

برای اینکه خیلی از چیزهایی که من یا تو یا خیلی های دیگه بلدیم، به خاطر داشتن سواد و توانایی خوندن کتاب و خوندن کتابهای مختلف و البته ارزشمنده.

از همون روزهای اولی که با خوندن آشنا شدیم، بهمون کتاب رو به عنوان یه دوست معرفی کردند و من یکی که کتاب رو از بهترین دوستانم می دونم.

اصلا مگه میشه آدم یه دوست خیلی خوب داشته باشه و توی بهترین آرزوهاش حرفی ازش نزنه؟

...

حنانه : ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/۳


آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم.

به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد. بی تیر و کمان.

به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره؛ کمانش دلش بود و تیرش عشق.

به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر، ملکوت را به زمین می دوزد.

آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.

آرش می گفت: جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتی که عاشقی، تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری. اما وقتی عیاری، خودت تیری؛ پرتاب می شوی، تا جهان برای دیگران وسعت یابد.

به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان.

آن گاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد.

چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره.

و تیری انداخت. تیری که هزاران سال است می رود.

هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود، تیر آرش این همه دور نمی رفت!

« عرفان نظر آهاری - من هشتمین آن هفت نفرم »

...

حنانه : ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۸/٢


داشتم از خونه فامیلمون می اومدم که توی راه چشمم خورد به یه ساختمون بلند که بالای درش یه تابلو با این نوشته نصب بود: بینایی را هدیه دهیم.

سازمان بین المللی جراحی چشم بود. با خودم فکر کردم که آیا بینایی رو فقط با جراحی چشم میشه هدیه داد؟

آخرش به این نتیجه رسیدم: بینایی رو یک فرد مسلمان می تونه به یه نفر که دین دیگه داره هدیه بده. اما توی این زمونه همین مسلمونهای واقعی به یه مسلمون الکی راه و چاه رو نشون بدن خودش غنیمته. البته بینایی رو میشه به یه فردی که نه خدا رو می‌شناسه، نه بهشت و جهنم رو، و نه توحید و عدل و معاد رو هم هدیه داد.

شماها بگین: دیگه بینایی رو به چه کسانی می تونیم هدیه بدیم؟

...

حنانه : ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢٩


اینجا جاییست،

برای ثبت  « بهترین آرزوهای من »

...

حنانه : ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٥/٩


-